|
|
|
|
|
در خلوت زندگی تحمل دلتنگیهایی كه مدام به پنجره دل تلنگر میزند آسان نیست خاطرات شیرین روی ریل ذهن به سرعت ثانیه ها میگذرند و من دلتنگ آن چیزهایی میشوم كه روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند... یكی در این گذر دلش برای آدمهایی تنگ میشود كه در بخشی از خاطراتش جا خوش كرده دیگری دلتنگ آواهایی است كه از دور حواسش را می نوازد آن یكی وقتی در آینه مینگرد و دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ میشود و برای همه آن سالها و روزها و ماههایی كه به تدریج شفافیتهایش را به آنها سپرده است ... اما من لابلای این حال و هوایی كه ماندن و نفس كشیدن را معنا میكند دلم برایش تنگ میشود امروز دلتنگ خاطراتی شده ام كه پشت سر جامانده و بی تاب آرزوهایی كه از رو برو میگریزند شاید آخر دنیا آخر آرزوهایم باشد و همه آرزوهایم رنگ تحقق بگیرند و یا شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا باشد و شاید رویای فرشته شدن همه آدمها كه همیشه ذهنم را قلقلك میدهد تحقق یابد آدمهایی كه همین الان هم روی زمین خاكی كنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم كه گاه یادمان میرود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند بیراهه راههایی رفته ایم ... آنها را به گذشته بسپار و گذشته را به یاد راه زندگی هیچكس رو به گذشته نیست زندگی رو به فرداست كه ادامه دارد نه دیروز پس با امید به فردا زندگی كن نه با یاد گذشته... |
||
|
|
|
|
|
تقديم به عزيزترين عزيزم
![]() ميشه تا ابد يك نفر را دوست داشت
ميشه با خاطرات يك عمر زندگي زيبایی داشت
تو خواب توي بيداري
ترا هر شب صدا كردم نبودي در كنار من به عشقت اكتفا كردم
ترا از دور نگار كردم، ترا از دور بوسيدم
نبودي پيش من اما ترا همواره ميديدم
نبودي پيش من اما شريك زندگيم بودي
دليل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودي
چقدر دلواپست هستم تو اين تبعيد اجباري
|
||
|
|
|
|
|
اینجا بهشت زهرا هست خاك اینجا هم مثل محل نماز گذاشتن حرمت دارد اما خیلی وقت است كه حرمت ها از بین رفته است
اینجا ایران است اما خیلی وقت كه رنگی از ایران در آن دیده نمی شود
خیلی وقت بود كه سكوت كرده بودم دریغ از یك نوشته اما خیلی وقت است كه ترس ما ریخته است
وقتی كه هم وطنت همشهریت جلو چشمانت جان می بازد ترس و سكوت چه معنایی دارد |
||
|
|
|
|
|
یکسال دیگه گذشت
یکسال پر از اتفاقات تلخ و شیرین فردا تولد ۲۸ سالگی من هست و دوست داشتم یه تولد ساده کنار دوستانی داشته باشم که در این یکسال دوستانه کنار من بودند مطالبمو خواندم و برایم نظر ارسال کردند.
|
||
|
|
|
|
|
شروع دوباره نه
سلام شروع دوباره نه سلام من برگشتم نه تايپ مي کنم و پاک مي کنم دوباره تايپ و پاک .... اين کار هميشه من شده ...... درست مثل اون موقعه ها که عمو رسول مرد ميخواستم يادداشت بنويسم هي نوشتم و پاک کردم ... يا مثل مردن عمو خسرو، يادداشت قبلي را مي خونم هنوز باورم نميشه که عمو خسرو نيست ... واقعا با دل گرفته و قلم خشکيده چگونه مي توانم شروع مجدد داشت ......
|
||
|
|
|
|
|
می خواستم خودم بنویسم، برای عمو خسرو عزیز، برای رفتن بی خبرش، برای اینکه هنوز فکر می کنم یه شوخیه، یاد زندگی خصوصی حمید امجد می افتم شاید نرفته و هنوز هست، اما باید باور کرد...
نمی تونستم بنویسم برای همین نامه رضا کیانیان برای خسرو شکیبایی را در وبلاگم می گذارم... سلام خسرو جان |
||
|
|
|
|
|
شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند. ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم . وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ! ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند... مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند |
||
|
|
|
|
|
میدانی این روزها آدمها به دنبال آسانترین رابطه هایند.
همه چیز را کوتاه و قشرده می خواهند،حاضر و آماده.برای همین آخر مطالب طولانی نطر می دهند:وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن!ابن روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند.آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خواهند.هیچ کس حوصله پخت و پز نداردیک کنسرو می خواهند که درش را باز کنند وبعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست.اما کاش ذهن آدمها را بخوانیمدردهایشان را بچشیم شادیهایشان را حس کنیم و آنها را دوست داشته باشیم.نه به خاطر آنچه بروز می دهند،به خاطر آنچه که هستند و نمی توانند فریاد بزنند |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
![]() کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود |
||