|
|
|
|
|
آهای سرنوشت... اسکار حق توست ... سالهاست که مرا فیلم کرده ای ... |
||
|
|
|
|
![]() دلم برای تو که نه, ولی برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده برای تو که نه , ولی برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده برای تو که نه , ولی برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده برای تو که نه , ولی برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده . . . . راستش برای اینها که نه, ولی برای خودت دلم خیلی تنگ شده
|
||
|
|
|
|
|
صرف فعل "دوست داشتن" بسیار سخت است: گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست حالش کاملاً اخباری ست آینده اش هم شرطی... |
||
|
|
|
|
|
می دانم قهوه ای که تو می نوشی... با من و پیشانی و سرنوشتم٬ هیچ نسبتی ندارد! |
||
|
|
|
|
|
از مطب دكتر خسته روي مبل جلوي تلويزيون دراز كشيدم، كانالهاي ماهواره را بالا و پايين كردم تا ديدم كانالي هفت دقيقه به پاييز را نشان ميدهد، بي اختيار با خستگي زياد نشستم و نگاه كردم... عاشق اين فيلم هستم با اينكه تم فيلم روايت خيانت است همه آدمهاي فيلم بي اعتنا به اين موضوع كه خيلي روشن روايت مي شود از كنارش مي گذرند... بي اختيار توي صحنه هاي مرگش اشك ريختم... نگاهي به زندگي خودم، خودمون كردم... امسال كه گذشت واسه من سال خيلي سختي بود، سالي كه به قول مهسا كوه هم جلوي من كم مياورد... با همه سختي هاش گذشت حالا هفت روز بيشتر به پايانش نمونده سالي كه وقتي نو شد فكر نمي كردم بخواهد منو انقدر بزرگ و عاقل كنه، سال گذشته را من در بيمارستانها، مطلب هاي دكتراي فوق تخصص، آزمايشگاهها، داروخانه ... گذراندم، در غمگين ترين جاها عشق را پيدا كردم.. در بخش خون مردان، آنجايي كه همه براي مبارزه با سرطان به همديگر محبت هديه مي دهند... روزهايم در بيمارستان گذشت اما دو عزيزم (مادر و پدرم) هنوز هم كنارم هستند و اين بزرگترين نعمتي هست كه هنوز ميتونم به خوبي از آنها نگهداري كنم. امسال وقتي محل كارم را ترك كردم و 6 ماه بيكار بودم، فكر نميكردم كه در اين دوران سخت خدا را حس كنم و ايمانم قوي بشه و درست در لحظاتي كه ديگر اعتماد به نفسي در مورد خودم و كارم نداشتم... يك تلفن در اواسط آخرين ماه سال از ترانه سراي صاحب نام و بزرگ ايران (بابك صحرايي) داشتم كه از من خواست آخر سالي براي اينكه كارش سريع به دكه هاي كيوسك برسد همراهيش كنم... و در دقايقي كه ديگر احساس مي كردم عشقم، مردي كه دو سال همراهم بود را شايد از دست بدهم كنارم بيشتر از هميشه و با اطمينان كامل به دست آوردم... و همه بغضي كه من الان در گلو دارم بخاطر عشقي است كه خدا بهم ثابت كرد... جمله اي كه هميشه به همه گفتم اما خودم باور نداشتم... «خدا به مويي ميرساند اما پاره نميكنه» هرگز، هيچ وقت سالي كه گذشت پر از همراهي دوستاني بود كه كنارم بودند، يلدا و همسرش بزرگ عزيز، رضا حكيمي، احسان يوسف نيا كه در اين آخرين لحظات جملاتش تكانم داد، مهسا و ... اما ميخواهم بيشتر از كساني تشكر كنم كه باعث شدند من بيافتم و دوباره بلند شم چرا كه اگر پشت پاي آنها به من نبود الان من اينجا نبودم و انقدر بزرگ نشده بودم |
||