تبليغاتX
saharrokni.blogfa.com

در خلوت زندگی تحمل دلتنگیهایی كه مدام به پنجره دل تلنگر میزند آسان نیست

خاطرات شیرین روی ریل ذهن به سرعت ثانیه ها میگذرند و من دلتنگ آن چیزهایی میشوم كه روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند...

 یكی در این گذر دلش برای آدمهایی تنگ میشود كه در بخشی از خاطراتش جا خوش كرده

دیگری دلتنگ آواهایی است كه از دور حواسش را می نوازد

آن یكی وقتی در آینه مینگرد و دلش برای شب از دست رفته گیسوانش تنگ میشود و برای همه آن سالها و روزها و ماههایی كه به تدریج شفافیتهایش را به آنها سپرده است ...

اما من لابلای این حال و هوایی كه ماندن و نفس كشیدن را معنا میكند دلم برایش تنگ میشود

 امروز دلتنگ خاطراتی شده ام كه پشت سر جامانده و بی تاب آرزوهایی كه از رو برو میگریزند

شاید آخر دنیا آخر آرزوهایم باشد و همه آرزوهایم رنگ تحقق بگیرند و یا شاید تا همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا باشد و شاید

رویای فرشته شدن همه آدمها كه همیشه ذهنم را قلقلك میدهد تحقق یابد آدمهایی كه همین الان هم روی زمین خاكی كنار ما هستند و ما آنقدر از حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم كه گاه یادمان میرود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند

بیراهه راههایی رفته ایم ...

آنها را به گذشته بسپار و گذشته را به یاد راه زندگی هیچكس رو به گذشته نیست زندگی رو به فرداست كه ادامه دارد نه دیروز پس با امید به فردا زندگی كن نه با یاد گذشته...

نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30  توسط سحر رکنی  | 


 
تقديم به عزيزترين عزيزم
 
 
 ميشه تا ابد يك نفر را دوست داشت
ميشه با خاطرات يك عمر زندگي زيبایی داشت
 
 
تو خواب توي بيداري
ترا هر شب صدا كردم نبودي در كنار من به عشقت اكتفا كردم
 
ترا از دور نگار كردم، ترا از دور بوسيدم
نبودي پيش من اما ترا همواره ميديدم
 
 
نبودي پيش من اما شريك زندگيم بودي
دليل بغض هر لحظه خود عاشق شدن بودي
 
 
چقدر دلواپست هستم تو اين تبعيد اجباري
 
 
 
 
نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18  توسط سحر رکنی  | 


 

اینجا بهشت زهرا هست خاك اینجا هم مثل محل نماز گذاشتن حرمت دارد

اما خیلی وقت است كه حرمت ها از بین رفته است

 

اینجا ایران است

اما خیلی وقت كه رنگی از ایران در آن دیده نمی شود

 

خیلی وقت بود كه سكوت كرده بودم دریغ از یك نوشته

اما خیلی وقت است كه ترس ما ریخته است

 

وقتی كه هم وطنت همشهریت جلو چشمانت جان می بازد

ترس و سكوت چه معنایی دارد

نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/08  توسط سحر رکنی  | 


یکسال دیگه گذشت

یکسال پر از اتفاقات تلخ و شیرین

فردا تولد ۲۸ سالگی من هست و دوست داشتم یه تولد ساده کنار دوستانی داشته باشم که در این یکسال دوستانه کنار من بودند مطالبمو خواندم و برایم نظر ارسال کردند.

 

نوشته شده در  جمعه 1387/10/13  توسط سحر رکنی  | 


شروع دوباره نه

سلام شروع دوباره نه

سلام من برگشتم نه

تايپ مي کنم و پاک مي کنم دوباره تايپ و پاک ....

اين کار هميشه من شده ......

درست مثل اون موقعه ها که عمو رسول مرد ميخواستم يادداشت بنويسم هي نوشتم و پاک کردم ...

يا مثل  مردن عمو خسرو، يادداشت قبلي را مي خونم هنوز باورم نميشه که عمو خسرو نيست ...

واقعا با دل گرفته و قلم خشکيده چگونه مي توانم شروع مجدد داشت ......

 

نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25  توسط سحر رکنی  | 


می خواستم خودم بنویسم، برای عمو خسرو عزیز، برای رفتن بی خبرش، برای اینکه هنوز فکر می کنم یه شوخیه، یاد زندگی خصوصی حمید امجد می افتم شاید نرفته و هنوز هست، اما باید باور کرد...

 

نمی تونستم بنویسم برای همین نامه رضا کیانیان برای خسرو شکیبایی را در وبلاگم می گذارم...

سلام خسرو جان
بی‌خبر گذاشتی و رفتی. بدون خداحافظی!
دو هفته پیش هم كه آخرین جایزه‌ات رو گرفتی، روی صحنه لام تا كام حرف نزدی. از گوشه صحنه اومدی بالا و آروم جایزه‌ات را گرفتی؛ برای سی سال حضور پرشور و شوقت در سینمایی كه این روزها چندان شور و شوقی در آن نیست.
فقط لبخند زدی و رفتی پایین و لای جمعیت گم شدی. خوب اگه قرار بود بری و پشت سرت رو هم نگاه نكنی، چند كلمه‌ای برای ما كه پشت سرت بودیم، حرف می‌زدی!
یادمه وقتی آمدی رو صحنه، حالت خوب بود.
آخه یكی دو بار دیگه كه این اواخر روی صحنه اومدی و دیدمت، حالت زیاد خوب نبود. ولی این دفعه، همه خوشحال شدیم. فقط نمی‌دونستیم داری میری. نمی‌دونم خودت می‌دونستی یا نه. می‌گن آدمای خوب قبل از رفتن، حال‌شون خیلی خوب می‌شه؛ چون دارن می‌رن یه جای خوب. ما از كجا باید می‌فهمیدیم كه این حال خوب نشانه‌ی چیه؟ همیشه بعد از این‌كه اتفاق می‌افته، می‌فهمیم. ولی فكر كنم خودت می‌دونستی؛ چون هیچی نگفتی و اون‌جوری فقط لبخند زدی. شاید داشتی خداحافظی می‌كردی و ما نمی‌فهمیدیم. ولی چه خداحافظی باشكوهی! خیلی‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظی كنن؛ اما نمی‌تونن. شاید هم اون لبخند همین معنا رو داشت. شاید اگر حرف می‌زدی، همه‌ی خداحافظی‌ات می‌شد همون چند تا كلمه؛ ولی چون همیشه شاعر بودی، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردی و لبخند زدی. حالا كه فكر می‌كنم، می‌فهمم این‌جوری بیش‌تر حرف زدی.
من هی باید از تو یاد بگیرم. یادته سال‌ها پیش وقتی از مشهد به تهران آمدم، تو روی صحنه‌های تئاتر می‌درخشیدی. من كلی دویدم تا روی صحنه بیام و دیده بشم.
بعدها هم كه تو روی پرده سینماها می‌درخشیدی، باز هم من كلی دویدم تا روی پرده بیام و دیده بشم.
یادته من اولین فیلمم رو كه بازی كردم، تو «هامون» بودی. من یادمه كه در فیلم «كیمیا»، دست منو می‌گرفتی. كلی حال می‌دادی كه رو بیام و دیده بشم. بعد هم فقط یك بار دیگه شانس داشتم در كنار تو بازی كنم؛ تو فیلم «درد مشترك»، چه بامسما.
ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌ای رو كه فتح می‌كنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ی بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اون‌ور. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمی‌دونم در چه وضعیتی میام اون‌ور.
پس از اون‌ور یه دعایی برای من بكن. میگن دعای اون‌وری‌ها برای این‌وری‌ها زودتر مستجاب می‌شه. این‌جوری كه تو رفتی، كلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه‌ی راهته.
من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشی، یه نگاهی به این‌ور بندازی می‌بینی.
دست پر رفتی دیگه. می‌بینی چقدر از من جلوتری! كلی باید بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.
البته جات پیش ما خالیه. هنوز سینمای ایران كلی با تو كار داشت. ولی خوب مثل به دنیا آمدنه دیگه. موقعش كه برسه، باید متولد بشیم. ما یه تولد رو دیدیم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.
می‌دونم اون‌جا كلی از بر و بچه‌های سینما و تئاتر اومدن پیشوازت. حتما كلی هم تدارك دیدن.
ما كه اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌كار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌كنیم و حال‌شون خوب می‌شه. یه خدابیامرزی به ما و پدر و مادرمون می‌گن دیگه. وقتی مردم تو خیابون تو رو می‌دیدند و بی‌اختیار لبخند می‌زدند، خودش خدابیامرزیه دیگه. وقتی مردم می‌فهمن كه تو رفتی و دیگه میون ما نیستی، گریه می‌كنن و جاتو خالی می‌كنن، خدابیامورزیه دیگه.
می‌بینی خدا چه لطفی به تو داشته كه این موقعیت و جایگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحویلت می‌گیره و می‌بردت روی صحنه‌ها و پرده‌های اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببیننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابیامرزی ادامه داشته باشه.
به امید دیدار

نوشته شده در  شنبه 1387/04/29  توسط سحر رکنی  | 


شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...          

مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند 

نوشته شده در  شنبه 1387/02/14  توسط سحر رکنی  | 


میدانی این روزها آدمها به دنبال آسانترین رابطه هایند.

همه چیز را کوتاه و قشرده می خواهند،حاضر و آماده.برای همین آخر مطالب طولانی نطر می دهند:
وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن!
ابن روزها دیگر کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را از روی نوشته هایش کشف کند.
آدمهای امروز دوستهای کنسروی می خواهند.هیچ کس حوصله پخت و پز نداردیک کنسرو می خواهند که درش را باز کنند وبعد یک نفر مهربان و شیرین از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست.
اما کاش ذهن آدمها را بخوانیم
دردهایشان را بچشیم شادیهایشان را حس کنیم و آنها را دوست داشته باشیم.
نه به خاطر آنچه بروز می دهند،به خاطر آنچه که هستند و نمی توانند فریاد بزنند
نوشته شده در  شنبه 1387/02/07  توسط سحر رکنی  | 


نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22  توسط سحر رکنی  | 


 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه  فردا نبود

کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود

کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود

کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود 

نوشته شده در  شنبه 1386/11/20  توسط سحر رکنی  |